طراگاه | مرجع دکوراسیون منزل، معماری داخلی و طراحی داخلی

ورود / ثبت نام
FA EN

رویدادهای مهم

Important Event
سومین کنگره بین‌المللی معماری و شهر ...
سومین کنگره بین‌المللی معماری و شهرسازی معاصر خاورمیانه
معماری‌های در حال ظهور
معماری‌های در حال ظهور
چهارمین کنگره تاریخ معماری و شهرساز ...
چهارمین کنگره تاریخ معماری و شهرسازی ایران- استان ایلام
آب در معماری اصفهان
آب در معماری اصفهان

« به همکاران خود در طراگاه بپیوندید »

حسین مژدهیجمال احمدی شلحهحمید عرفانیانبهمن احمدیامیررضا امیریحبیب الله نیکنامیهدی شکریانzahra sadeghiSomayeh Ahemehsina kamali tabriziامیر دیزانیمیثم ذکریایی
هم اکنون ثبت نام کنید یا وارد شوید
« بازگشت

بخش دوم تاثیر روانی نابودی قلمروهای شخصی وعمومی در سکونتگاه‌های انسانی معاصر


بازدید : 128 بار

27 خرداد 1395

چاپ صفحه

ایمیل

نظرات

بخش دوم تاثیر روانی نابودی قلمروهای شخصی وعمومی در سکونتگاه‌های انسانی معاصر

نویسنده: سهند منشی

 

با طراگاه همراه باشید تا ادامه‌ی قسمت اول"تاثیر روانی نابودی قلمروهای شخصی وعمومی در سکونتگاه‌های انسانی معاصر" را بخوانیم.

 

 

 

 

 

در شهرسازی و معماری مبتنی بر جهان بینی «سوسیالیستی» ، صنعتی شدن فرآیندهای ساختمانی و جستجو برای دستیابی به یک بیان فرمال جهانی ، معقول‌ترین سنتز‌های خود را در زمینه‌ی تولید انبوه ساختمان پی‌ریزی کردند. در سال 1943 منشور آتن ایجاد تعادل بین نیازهای فردی و جمعی، تسلط محوطه‌سازی بر ساختمان‌ها‌، فضای سبز برای عملکردهای زندگی و تفریح در شهر‌، جداسازی و رفع در هم تنیدگی‌، تشکل دادن به چهار عملکرد اصلی شهر ( زندگی‌، کار ، تفریح و حمل و نقل ) و تدوین و تصویب قوانینی برای حمایت و تقویت این درخواست‌ها. روش‌های «نو کلاسیک گرایانه» که حداقل در ظاهر تفاوت‌های بنیادینی با سبک معماری مدرنیسمی داشت در ارتباط باحاکمیت و بی‌توجهی به خواستههای عمومی هم دنباله‌رو «مدرنیسم»‌ها بود. در «نوکلاسیک‌گرایی»، رژیم‌های خود کامه با مسئله لزوم پنهان کردن خود رایی‌ها و روش‌های مستبدانه حکومت‌های یکه تازشان در پس هاله‌ایی از ابهت روبه‌رو بودند. و در نهایت « ناسیونال سوسیالیزم» عملی نتوانست پس از انقلاب اکتبر سال 1917 چیزی بیش از نسخه‌های بزرگ‌تر شده شهرک‌های سازمانی قرن نوزدهم تولید کند. اهداف سیاسی نیز در دو حالت مشابه بود : «کارگران می‌بایست به وسیله‌ی خانه‌هایی که در محل کارشان ساخته می‌شود به زمین و کارخانه وابسته می‌شدند.»
«لوکوربوزیه‌» به‌عنوان یکی از تاثیر‌گذارترین معماران و شهرسازان مکتب «مدرنیسم» می‌نویسد: «معمار با کنار هم چیدن فرم‌ها ، سازماندهی دیگری از روح عمیق خود درک می‌کند‌. او با زیرکی خاص خود و به کمک فرم‌ها و اشکال‌، احساس ما را تغییر می‌دهد. ارتباطی که او خلق می‌کند‌، انعکاس عمیقی در ما به‌جا می‌گذارد‌، او اشکال متفاوتی از نظم را به ما عرضه می‌کند که ما قادر به احساس و برقراری ارتباط میان آن‌ها و دنیای پیرامون خود هستیم‌. او تپش‌های متفاوت قلب ما را درک می‌کند و این زمانی است که ما زیبایی را احساس و تجربه می‌کنیم.» از نظر «لوکوربوزیه» طراحی شهری نیاز به یک قدرت مرکزی دارد. طراح شهر باید یک عقل و یک تفکر واحد باشد این همان نوعی «فاشیست گرایی» بود که «لوکوربوزیه» از آن حمایت می‌کرد.
در نوشته« لوکوربوزیه» همه چیز حول خود «معمار» در غالب «معمار و شهرساز» می‌گردد او کسی است که می‌تواند همه چیز را به کنترل خود در آورد‌، پس این قابلیت را دارد که  در جزئی‌ترین مسائل زندگی انسان‌ها وارد شده، آن را به نظم در‌آورد و الگوی جدیدی را بنیان نهد. این همان کاری بود که از بعد از سال 1910«لوکوربوزیه» با تعریف خودش از تفکیک فضاهای عمومی و خصوصی «عرصه‌های روانی» تازه‌ایی را در درک محیط ارائه داد و آن را جهانی نمود و در سال 1917‌، لوکوربوزیه در طی این مدت روش کنترل انتظام هندسی ساختمان‌هایش را در درون یک نظام حاصل از ترکیب عملکردهای گوناگون آموخت این روش‌ها با در‌نظر گرفتن (متن) فضای زیست‌انسانی به مثابه «مکانیسم» مطرح می‌شد‌، مکانیسم، (متن) را دچار قوانینی می‌کند که تخطی از این قوانین را تا زمانی مجاز می‌داند که بر اساس این نظام پیش‌فرض شده لطمه‌ایی نخورد‌، یعنی قانون شکنی تا زمانی مجاز است که اثر از طریق معیارهای قراردادی بوطیقا‌، نظام ساختار قابل دسته‌بندی و در نتیجه قابل شناخت و ادراک باشد .این همان «روش فروکاهنده» ایی بود که « دکارت » آن را مطرح نمود.
«روش علمی»، یا راه حل مساله «فرو کاهنده» (Reductive) دکارتی در میان مفروضات بنیادینش، جهان و نظم آن را قابل شناختن دانسته و تحصیل آن را در تسلط بر آن می‌داند . دستیابی به دانش حقیقی و دارای قطعیت‌، مستلزم واقع نگری جامع می‌باشد‌. به معنی جدایی آن دانش از شخصیت فرد یا به عبارت دیگر حذف کامل ذهنیت و در نهایت راه‌حل مسئله‌، تقسیم کردن آن به بخش‌های ممکن و سپس مبادرت به حل کردن آن مسئله می‌باشد‌، که با ساده‌ترین و راحت‌ترین شروع و سپس به تدریج تا پیچیده‌ترین ترکیبات پیش می‌رود.(Discource on Methodoriginally published in 1637) شرایط معماری مدرنیسم با تبعیت کورکورانه از این روش علمی، نتیجه شکست دیدگاهی است که به جای تاکید بر «چیستی» معماری، به توصیف «فرم» معماری می‌پردازد.
طراحی بیش از آنکه فرآیند حل مسائل عملکردی‌، فضایی و تکنولوژیکی باشد‌، ذاتا فرآیندی «پدیدارشناسانه» و «وجود شناسانه» است‌. « هایدگر» در سخنرانی معروفش در مورد معماری به انتقاد از حاکمیت یافتن روش علمی دکارتی می‌پردازد او معتقد است  سکنی گزیدن با سر پناه‌هایی جایگزین شده است‌، بدین معنی که ساختمان‌ها به یک محصول و بناها به سرپناهی عملکردی و تنها قابل سکونت تبدیل گردیده‌اند. در نظر «هایدگر» اگر معماری بخواهد به رسالتش وفادار باشد علاوه بر در نظر گرفتن چهار وجهی «آسمان»‌، «فانیان»‌، «زمین» و «قدسیان» به وسیله به وجود آوردن مکانی برای بودنمان‌، از تداوم گسترده و بی‌شکل زمان و فضا و دادن حضور فیزیکی و سمبولیک به آن در نظم بزرگتری از جهانمان قرار دهد. وی وجهه‌ایی «اسطوره‌ایی» به این حضور سمبلیک می‌دهد‌، معضل واقعی سکونت کردن در این نهفته است که فانیان هر بار از نو در‌پی یافتن ماهیت «سکنی گزیدن» هستند آن‌ها پیوسته باید بیاموزند که سکنی بگزینند‌. این نگاه اسطوره‌ایی با روش‌های «فروکاهنده» و «نظامندی» که «مکانیسم وار» در پی تسلط بودند تفاوتی بنیادین دارد.
تعریف جدید «مدرنیسم» از تفکیک فضاهای «عمومی و خصوصی» منجر به ایجاد شکاف‌های عمیقی در قلمروهای زیستی گردید که قرن‌ها تکامل یافته و شکلی از فرهنگ و هویت را ایجاد نموده بودند « کریستوفر الکساندر» یکی از منتقدین معماری مدرن ، معتقد است وظیفه معمار بازسازی ویژه گی‌های زیست محیطی آدمی است و این مسئله با هم بودن و مفهوم آن را ممکن می‌سازد. جدایی روز افزون آدمیان از یکدیگر و از سایر مظاهر حیات در این سیاره ، مسئله‌ایی بس جدی است. وی در خصوص تامین «زندگی خصوصی» انسان‌ها می‌نویسد: «تامین زندگی خصوصی بس عاجل و مهم است و آدمیان باید در محل زندگی خود هر جا که باشد‌، خانه، آپارتمان‌، یاهر نوع مسکن دیگر‌، از آن برخوردار شوند . مسکن محیط کوچکی است که در حال حاضر تمام فشارها و ناراحتی‌های جهان بزرگ‌تر به راه‌های مختلف‌، حتی به شدتی بیش از همیشه به آن داخل می‌شوند.»
«اریک فرام» معتقد است احساس انسان عصر جدید از تنهایی و ضعف‌، با تمام ویژه‌گی‌های که روابط وی با سایر آدمیان یافته، باز هم افزایش پیدا کرده است‌، رابطه مشهود هر فرد با دیگری کیفیت مستقیم و انسانی خود را از دست داده است و به صورت ظاهر‌سازی و دستیابی به وسیله خاص در آمده است . « الکساندر» در کتاب مهم و تاثیر‌گذار «عرصه‌های زندگی جمعی و خصوصی» می‌نویسد: «آشنایی و در عین حال حفظ هویت، در تماس با آدمیان، اشیا و طبیعت که در روزگاران ماقبل صنعت آن همه در فعالیت‌های روزانه جاری در شهر و روستا موجود بود، اکنون بسیار نادر است... ارتباط جمعی، اکنون چنان رواج گرفته که سبب می‌شود بسیاری از تجارب ما غیر مستقیم باشد و ما فقط شاهد رویدادها باشیم ، بی آنکه خود در آن سهم موثر داشته باشیم.»


   «بنجامین لی ورف» (Benjamin leewhorf) حوزه‌ی اندیشیدن را با «زبان» و گوناگونی آن پیوند می‌دهد‌، زبانی که در هر موقعیت جغرافیایی شرایط آن منطقه را در خود لحاظ می‌نماید. «به راستی اندیشیدن‌، چیز بسیار اسرار‌آمیزی است و بزرگترین چراغی که برای درک آن داریم از طریق مطالعه زبان حاصل آمده است. این مطالعه نشان می‌دهد که شکل اندیشه‌های هر فرد با قوانین انعطاف ناپذیر الگوهایی تنظیم می‌شوند که خود فرد از آن آگاه نیست و این الگوها در سازمان و نظام پیچیده و ناآشکار زبان خود وی موجودند‌، که آن را تقریبا به آسانی می‌توان با مطالعه و مقایسه بی‌طرفانه زبان مورد تکلم شخص و زبان‌های دیگر خاصه آنان که در یک خانواده نیستند مشاهده کرد. اندیشیدن فرد به زبانی خاص است‌: به انگلیسی به سانسکریت یا به چینی و هر زبان سیستمی وسیع از الگوها است‌، جدا از زبان‌های دیگر که در آن معیارها و نمونه‌هایی پرورده شده‌اند که شخص با استفاده از آن‌ها نه تنها تکلم می‌کند و صحبت‌های دیگران را می‌فهمد‌، بلکه به تجزیه و تحلیل طبیعت می‌پردازد‌، به انواع روابط و پدیده‌ها توجه می‌کند یا آن‌ها‌را نادیده می‌گیرد. اندیشه‌های خود را سامان می‌دهد و خانه هوشیاری خود را بنا می‌نهد.» درک این مسئله برای معماری و شهرسازی امروزه از اهمیت بالایی برخوردار است در واقع نگاه «قوم محورانه»(ethnocenterism) که تفکر شهرسازی و معماری قرن بیستم با محوریت فلسفه غربی  قصد استیلای ساختار قدرت و دانشش را بر کل جهان داشت از تاثیرات زبان و نقش آن در درک محیط پیرامون انسان غافل بود.
زبان فلسفی غرب از بعد از «دکارت» آن‌گونه شکل گرفت که هر آنچه «خداگونه» و معنوی است، آزادی اراده و ادراک، کاملا و صرفا به «شی متفکر» تعلق دارد . همه چیزهایی دیگر زمین‌، آسمان و جانداران‌، جسم انسان‌، فقط ماده‌ایی است با کنش و واکنش شیمیایی. این «زبان» که بعد‌ها ساختار زبانی معماری و شهر‌سازی قرن بیستم را شکل داد به عالمی نو ختم می‌شود. عالمی که در آن هر نوع «زایندگی» و «فریبندگی» به تسخیر خدا و «پدر روحانی» و نه «تن مونث عالم» در می‌آید. و اکنون دیگری بودن طبیعت آن چیزی است که امکان شناخت طبیعت را فراهم می‌سازد. این روش در تقابل «فهم همدلانه» مطرح می‌گردد  فهم همدلانه شی آن است که شی را از طریق اتحاد با آن یا به نوعی از در آمیختن یا ازدواج با آن در یابیم.
اتحاد با شی در این دیدگاه «پدر سالارانه» محکوم و هولناک است، همانگونه که ساختار شهر و زیست‌گاه سنتی انسان  دچار این در آمیختن بود که ابهام و پیچیدگی را به وجود می‌آورد و امکان شناخت را برای عقل میسر نمی‌نمود. در همین محیط‌ها بود که  عرصه‌های متنوعی از زندگی به وجود می‌آمد که در نظر شهر سازان و معماران مدرن عامل عقب‌افتادگی «فرهنگی» و «تکنولوژیکی» را موجب می‌گردید.

محیط‌های سرزنده ایی که با اصول «بشر مسحور تکنولوژی» هم‌خوانی نداشت و در نهایت اینگونه شد که  اصالت عقل، عالم مونث را با خنثی کردن سرزندگیش به نحو فلسفی رام کرد.
در حقیقت آنچه به جهان هستی معنا و قانون می‌بخشد همان «سامان نمادین» است این سامان نمادین در دوران «مدرنیسم» ، تمامی شیوه‌های بیانی که در جامعه پذیرفته شده و در بنیان خود بر پایه رسم‌های اجتماعی بیان شده‌اند یا بر‌پایه‌ی قرارداد که همان معنا را می‌دهند را به گونه‌ایی دیگر نشان داد. ارتباط میان واژه‌ها و چیزها در عصر جدید به ظهور پدیده‌ایی «معرفت شناسانه» جدیدی موسوم به انسان انجامید و در گردونه «قدرت» و «علم» گرفتار آمد. علم و قدرت ماهیت عینی و برون ذاتی می‌یابد و انسان‌ها در این راستا به شی بدل می‌شوند. این علم در ابتدا در پژوهش‌های دوران «کلاسیک» مطرح گردید و «فوکو» معتقد بود که این پژوهش‌ها در سه حوزه‌ی «زندگی»‌، «اجتماع» و «زبان» تقسیم‌بندی شد. این سه حوزه‌ی وجود انسان‌، عرصه‌های اجتماعی و زبان را مورد پژوهش قرار می‌داد.  پیدایش «میکرو فیزیک» قدرت به قول «فوکو» موجب می‌گردد که گفتمان علمی و اجتماعی با کیفیات سیاسی قدرت و ذهنیت فردی تلاقی پیدا کرده و به صورتی ظریف و پیچیده بر یکدیگر تاثیر می‌گذارند و هدف نهایی مراقبت نظارت و به‌هنجار ساختن کردارهای انحرافی و از میان بردن «بی‌انظباطی اجتماعی» و روانی و سرانجام تربیت انسان‌های مطیع و سود‌آور جامعه است.
با به چالش کشیده شدن مباحث «مدرنیسم» در معماری و شهرسازی و آغاز «وضعیت پست مدرنیسم» مفهوم سکونت‌گاه‌های انسانی دست‌خوش تغییرات بنیادینی گردید که در این میان مسائل مربوط به تفکیک حوزه‌های مختلف زیستی و انسانی کردن آن به مفهوم فراروی از مدرنیسم وارد عرصه جدیدی گردید. «فوکالت» با در نظر گرفتن وضعیت «پست مدرنیسم» می‌نویسد : «رابطه قدرت بدون مقاومت نخواهد بود‌. هیچ طرح خیال پردازانه‌ایی هرگز نمی‌تواند امیدوار باشد که از رابطه «قدرت – معرفت» از طرق غیر سرکوبی بر‌حذر بماند‌. تنها راه ممکن برای حذف «فاشیسم» در سرهایمان این است که کیفیت باز معارف انسانی را کشف و بر‌روی ‌هم‌ انباشته کنیم و از این طریق در تولید و شکل‌گیری دانش در هر محل خاص که یک «دانش – قدرت محلی» در آن حاکم است دخالت نماییم. یکی از انتقادات بنیادین منتقدان «مدرنیسم» در خصوص تفکیک کاربری‌ها بود. اولین و مهمترین اثر فاجعه‌آمیز منطقه‌بندی ، به وجود آمدن مناطقی بود که تنها در قسمت کمی از روز یا هفته زنده و فعال و بقیه اوقات مرده و فاقد حیات بود. این مسئله منجر به نابودی عرصه‌های خصوصی و عمومی در شهرها می‌گردد.
«محلی – منطقه‌ایی» و در نظر گرفتن ویژه‌گی‌های محیطی و فرا محیطی شامل سلایق و عادات و جز این‌ها است که در مواجهه و نفی دیدگاه بنیادین معماری مدرن یعنی «بین المللی» بودن معماری شکل می‌گیرد. محلی و منطقه‌ایی دیدن نقش مهم و حیاتی در بازگرداندن روح زندگی به فضاهای زندگی دارد «الکساندر» معتقد است هر فعالیت باید در عرصه‌های واجد مظاهر کالبدی مشخص‌، انجام پذیرد و این که هر عرصه به سبب وضوح و پیوستگی فرم خود بتواند مشوق و نماینده و نگاه دارنده فعالیتی باشد که اصولا برای آن طرح شده دیری است که به ادراک در آمده است. «چپ من»، «شهر عملکردی» و «24 ساعته» را شهری می‌داند که هرگز نمی‌میرد و همچنین هرگز به مجموعه‌ایی از نواحی عملکردی که هر کدام در زمان محدودی فعال هستند تقسیم نمی‌شود و سکونت رشته گسترده و متنوعی از کاربری‌ها را در فضای درون شهری ایجاد می‌کند‌، خیابان به مکان ملاقات تبدیل می‌شود و «مغازه‌های کوچک» ،«کافه ها» و «بارها» امکان‌های متنوع دیگری را برای ملاقات ایجاد می‌کنند.
مسئله بسیار مهمی که در« شهرسازی مدرنیسم» به حاشیه رانده شده «حس مکان Sense of) (place است که با بی‌توجهی و به حاشیه کشاندن آن  آسیب‌های روانی زیادی را موجب گردیده است. «حس مکان» به معنای ادراک ذهنی مردم از محیط و احساسات کم‌و‌بیش آگاهانه از محیط خود است که شخص را در ارتباطی درونی با محیط قرار می‌دهد‌، به طوری که فهم و احساس فرد با زمینه‌ی معنایی محیط پیوند خورده و یکپارچه می‌شود‌. این حس عاملی است که موجب تبدیل یک فضا به مکانی با خصوصیات حسی و رفتاری ویژه برای افرادی خاص میگردد. «حس مکان» علاوه بر اینکه موجب احساس راحتی از یک محیط می‌شود‌، از مفاهیم فرهنگی مورد نظر مردم‌، روابط اجتماعی و فرهنگی جامعه در یک مکان مشخص حمایت کرده و باعث یادآوری تجارب گذشته و دست‌یابی به هویت برای افراد می‌شود. (فلاحت-1385) فعالیت انسان‌ها در یک مکان ارتباط مستقیمی با القا احساسات روانشناختی کالبدی و محیطی دارد، ایجاد آرامش و امنیت برای عرصه‌های مختلف چه خصوصی‌ترین و چه عمومی‌ترین آن از اهمیت بالایی برخوردار است.
«حس مکان» نه فقط باعث هماهنگی و کارکرد مناسب فضا معماری و انسان است بلکه عاملی برای احساس امنیت، لذت و ادراک عاطفی افراد می‌باشد و به هویت‌مندی افراد و احساس تعلق آن‌ها به مکان کمک می‌کند. از دید‌گاه پدیدار شناختی مهمترین مفاهیم مرتبط در بیان حس مکان‌، واژه «مکان دوستی» ، «تجربه مکان» و «شخصیت مکان» است و «حس مکان» به معنای ویژه‌گی‌های غیر مادی یا شخصیت مکان است که معنای نزدیک به «روح مکان» دارد.  (Relph-1976) از نگاه «پدیدارشناسان»، «حس مکان» به معنای مرتبط شدن با مکان به واسطه درک نمادها و فعالیت‌های روزمره است. در «فلسفه مدرنیسم» به واسطه غالب بودن مفاهیم «تکنولوژیکی» و برآورده ساختن حداقل نیازهای انسانی مفاهیم پیچیده و عمیقی همچون «حس مکان» به ورطه فراموشی سپرده شد. در واقع «حاکمیت تکنولوژی» به عنوان امر نمادین، شکستن مقیاس‌ها و فاصله گرفتن کالبد و محیط را از مقیاس انسانی موجب گردید. تحت فشار فن آورانه که به خارج شدن مقیاس‌ها منجر شد‌، مردم احساس تعلقی به مکان ندارند و از لحاظ جغرافیایی احساس بیگانگی می‌کنند، برعکس این مسئله در «پدیدار شناسی نگاه» اتفاق می‌افتد ، افق بی‌کران دیداری در حدود تصویر نمی‌گنجد پس ایده‌ی محدودیت را می‌آفرینیم.

از دیدگاه «روانشناسی محیطی» انسان‌ها به تجربه حسی‌، عاطفی و معنوی خاص نسبت به محیط زندگی نیاز دارند‌. این نیازها از طریق تعامل صمیم و نوعی «همذات پنداری» (Identification) با مکانی که در آن سکونت دارند قابل تحقق است. این تعامل صمیمی و همذات پنداری، روح یا حس مکان نامیده می‌شود. از نظر روانی حس مکان «کاتالیزوری» است که باعث تبدیل شدن یک محیط به یک مکان می‌شود‌، روند تجربه عمیق مکان نه به عنوان یک شی بلکه به عنوان یک «ارگانیسم زنده» است که بعد از انطباق‌های متقابل پی‌در‌پی متحقق می‌شود‌، از این رو روابط بین افراد و مکان‌ها نیازمند ثباتی خاص است.

 

  کانال اصلی تلگرام طراگاه


بازدید : 128 بار

27 خرداد 1395

چاپ صفحه

ایمیل

نظرات

نظرات ( 0 )

هیچ نظری ثبت نشده است

ثبت نظر شما

قبل از ارسال نظر ، قوانین و ضوابط سایت را مطالعه کنید
Saturday , 10 December , 00:41